ادامه ی وصیت نامه...
امشب در وبلاک یکی از دوستان شعر شیرینی خواندم با عنوان-وصیت نامه-.
بعد از مدت ها به وجد آمدم و کلماتی را به هم چسباندم که نه در جواب ان شعر بلکه در ادامه ی آن بیاید.(البته این نوشته را برایش کامنت گذاشتم...)
شاید خوشتان بیاید.
ادامه ی وصیت نامه...
...و من نیز بهار را به خدا می بخشم
و دلم را به شعر
به شعور
و به شاعرانی که در سطور فضا
بهانه های غریب تنهایی را
و آوازهای خفته ی مهربانی را
و پیاله های خالی دوستی را
رج می زنند.
و این فرش نخ نما شده را
به همه ی بی خانمان های جهان
به قیمت یک لبخند
هدیه می کنم.
و وصیت می کنم:
آیه های هزار توی بی رنگی را
در بستر خمار الود سحر
در چهلمین دانه ی تسبیح
به پرستویی بدهید که
بیست وچند سال
پیام اور بهاری بود که هرگز نیامد...