ضعف مدیران یاکم کاری کارگران
ساعت ۶ بعد از ظهر را نشان می داد.یک چشمم به چهره استاد بود و چشم دیگرم حرکت عقربه های ساعت را که دیگر انگار داشتند از کار می افتادند را رصد می کرد. دوست داشتم با زبان بی زبانی عادت زود تعطیل کردن کلاس را یاد استاد بیاندازم اما افسوس که وی هر سه کلمه یکبار به چشمان من زل می زد تا تنها دانشجوی دائم التمرکز کلاس با حرکت سر یا گفتن کلمه ای آموختن کلمه ای تازه را به او نوید دهد. اما من مدام در این استرس بودم که آیا بالاخره سر قراری که در شورای شهر با رییس شورا دارم می رسم یا نه؟! خیلی وقت بود آقای جهانبخشی را ندیده بودم و از اینکه امکان داشت با ترک عادت زود تعطیل کردن کلاس توسط استاد نازنینم به این ملاقات هم نرسم نگران بودم.بالاخره با کمی تاخیر درس تمام شد و مثل یک مرسدس ۲۰۰۸ به سمت اسلامشهر به راه افتادم. تازه از ایستگاه مترو خارج شده بودم که به حاجی زنگ زدم.بعد از کلی خط رو خط افتادن و قطع و وصل شدن در نهایت صدای همدیگر را شنیدیم و او گفت:"متاسفانه شورا نیستم !" . داخل تاکسی خشکم زد.اصلا توقعش را نداشتم که برای چندمین بار متوالی قرار ملاقاتمان اینطور به هم بخورد . همینکه داشتم به علت این موضوع فکر می کردم حاجی گفت:" الان در شهرک توحید هستم و اینجا کارگران مشغول کارند و نمی توانم محل را ترک کنم". از وی اجازه خواستم تا در همان محل با هم ملاقاتی داشته باشیم. حاجی که همواره مدارای مهمانش را می کند از آنجایی که احتمال می داد رفتن به آنجا برایم سخت باشد ابتدا نپذیرفت اما با کمی اصرار من قبول کرد تا در آنجا همدیگر را ببینیم.
وقتی وارد آن فضای پر از خاک و بوی متعفن شدم انتظار داشتم شهردار را هم ببینم اما نبود.حاجی به شدت آفتاب سوخته شده بود و طبق عادت لباسهای مخصوصش را در آورده بود.در آن گرمای بعد از ظهر به شدت عرق می ریخت و در حالی که آثار خستگی در چهره اش هویدا بود با من احوالپرسی کرد.پرسیدم از کی اینجا تشریف دارید؟ خنده معنا داری کرد و گفت:"از ساعت ۱۱ صبح". به ساعتم نگاه کردم و دیدم الان ۷ بعد از ظهر است.تعجب کردم.پرسیدم چه لزومی داشت شما شخصا اینجا حاضر باشید. در کمال نا باوری از او شنیدم که گفت:"اگر من اینجا نباشم حتی یک کارگر هم در اینجا باقی نمی ماند ".شنیدن این کلمه برایم اصلا عجیب نبود چون به یاد دارم در مساله ای که زمستان گذشته در ابتدای خیابان ابن سینا در نزدیکی های خیابان باغ نرده رخ داده بود حاجی تا صبح کنار لودرها ماند تا به زحمت آبی که داخل منازل ساکنین شده بود تخلیه و منطقه پاکسازی شود. همان موقع هم همه شاهد بودن که کارگران و حتی مسوولین مربوطه آنها اصرار داشتند حاجی از آنجا برود و مساله را فردا صبح زود(!) حل کنند ... مضافا اینکه چند نفر از همین رانندگان و کارگران را که محل را ترک کرده بودن(شما بخوانید دودره) با تهدید اخراج و با کلی ناز و ادا برگشته بودند .
قضیه این روز هم مربوط به زمانی است که در آن محل(شهرک توحید) زباله ها و نخاله ها را تخلیه می کرده اند و امروز بعد از گذشت سالهای زیاد از توقف این کار با کم کاری مدیران مربوطه در شهرداری و پرکاری کارگران خدوم(!) هنوزهم که هنوزه مشکل مرتفع نشده و متاسفانه گرمای هوا و بوی نا مطبوع محل صدای شهروندان را درآورده و ساکنین پس از ساعتها معطلی در شهرداری منطقه یک حتی فرصت دیدن شهردار منطقه را نیز نیافته بودند و ادامه ماجرا... .
البته قصدم از نوشتن این ماجرا پرسیدن چند سوال بود:
۱-آیا از زیر کار فرار کردن پرسنل نتیجه ی ناتوانی مدیر است یا تنبلی کارگر و کارمند؟
۲-کاری که ظرف مدت ۹-۸ ساعت حل شدنی بود چرا سالهاست به فراموشی سپرده شده است؟
۳-آیا مدیران شهرداری و خود آقای شهردار در غیاب اعضای شورای شهر هم به مناطق و مشکلات دامنگیر آنها سرکشی می کنند یا تنها در حضور این اعضا دست به سینه و بیسیم به دست در محل حاضر می شوند؟
۴-به نظر شما چرا اگر عضو شورای شهر از محل انجام یک پروژه یا یک حرکت جهادی خارج شود کار می خوابد و مدیران و کارگران مربوطه محل راترک می کنند؟
۵- به نظر شما قیلوله عصر گاهی در اتاق فرش مدیران بیشتر می چسبد یا در محل پروژه و یا در رستوران... ؟
۶- و کلی سوال که متاسفانه مجبورم نپرسم... .