آخر الزمان در شهرداري اسلامشهر
-
چند روز پيش طبق عادت مالوف و به رسم هميشگي براي گرفتن جوابي مناسب براي بعضي شبهات دانش آموزانم سري به نهج البلاغه زدم، در يکي از خطبه ها به نکته ي جالبي برخوردم که پيشتر جاهاي ديگر هم خوانده بودم ، ولي اين بار بيشتر آزارم داد. ترجمه تحت الفظي جمله ي موصوف اين بود:« روزي فرا مي رسد که کارهاي بزرگ به انسان هاي کوچک و کارهاي کوچک به انسان هاي بزرگ سپرده مي شود و در آن روز است که انسان هاي توانمند انگيزه کار کردن را از دست خواهند داد...» . دقيقا يک هفته پيش از نگارش اين نوشته اتفاقي در اسلامشهر حادث شد که مصداق دقيق اين جمله بود. انتخاب هايي در شهرداري رخ داد، از سرپرست گرفته تا مشاور و مسوول دفتر و الخ... که يحتمل يکي از نشانه هاي همين جمله ي حکيمانه است.
-
يکي ديگر از نشانه هاي آخر الزمان، رواج دروغگويي ميان مردم است. ناگفته پيداست که اين مورد مصاديق بيشتري دارد. اما آنچه من ديدم از همه ي نمونه ها دردآور تر بود. چند شب پيش با يکي از آقايان مدعي اصولگرايي و ارزشي بودن که از قضاي تلخ روزگار از دانه هاي هرچند ريز حلقه ي متصل به سرپرست شهرداري نيز هست، تلفني و براي پيگيري هماهنگي قرار ملاقات با شهردار موقت صحبت مي کردم. بحث هاي فراواني ميان ما گذشت، از هر دري در خصوص مديريت شهري تا... رسم است که براي نوشته و قرارداد شاهد مي گيرند اما بنده عادت کرده ام از بد ماجرا حتي براي مکالمات هم شاهد مي گيرم، به همين دليل گفته هايم را با شاهدم چک کردم ديدم من هماني را گفته ام که يادم هست اما آن شخص به ظاهر محترم چيز ديگري را به برخی افراد انتقال داده بود. يعني دروغ محض. من گفته بودم از شهردار بومي حمايت مي کنيم اما به شرط داشتن تخصص اما وي به دوستان اينگونه انتقال داده بود که:« فلاني گفته است من اشتباه کرده ام که تابه حال با شهردار بومي مخالف بوده ام، ... از کرمي و گروهش حمايت مي کنم...و الخ...». در مورد مساله ي شهردار و حواشي آن فعلا بحثي نيست، اما هنوز برايم يک سوال وجود دارد که اين آقا، يا آقاياني که امروز فکر مي کنند با اداهايي مثل «ارزشي بودن» و « اصولگرا بودن » و از اين دست حرافي ها مي شود طبق ايام گذشته عوامفريبي کرد، تا کي مي خواهند به اين روش بد بنيان ادامه دهند؟! و چرا به اين فکر نمي کنند که از سالهاي بيکاري و علاف در خيابان گشتن امروز به شهرداري رسيده اند و بر همان بيت المالي چنبره زده اند که روزي فرياد وااسفا سر ميدادند که چرا اينهمه آدم در شهرداري به نام پرسنل و مشاور و کذا و کذا نان مي خورند و بيت المال چنين و چنان به تاراج مي رود... و شايد يادشان رفته که ... بماند براي بعد... چنين دروغگويي هايي براي يک اتفاق ساده-تاکید می کنم ساده- مثل شهردار شدن و به تبع آن از اعوان و انصار شهردار بودن احتمالا ارزشمند است و آدمهايي با هر گونه معلوم الحال بودن را اقناع مي کند و بعيد نيست که از نشانه هاي صداقت و از مصداق هاي خدمت هم باشد! بقيه اين بند هم بماند...
-
يکي ديگر از نشانه هاي آخر الزمان البته رواج فساد است که در شهرداري اسلامشهر به مثابه ي کمانچه اي است که احتمالا بعدها صدايش در خواهد آمد...
-
پشت درهاي شهرداري تعداد زيادي از بر و بچه هاي با صفاي رايحه ي خوشي که شب و روز در خدمت اين گروه بودند نشسته اند که خودشان را براي ورود به شهرداري گرم مي کنند و اگر بشود اين ورود بي حساب و کتاب را که شنيده مي شود بخشي از آن رخ داده و احتمال مي رود ادامه هم بيابد را بتوانيم بي عدالتي و اسراف در بيت المال بدانيم، به نظر مي رسد يکي ديگر از نشانه هاي آخر الزمان هم در شهرداري اسلامشهر رخ نموده باشد...
-
در آخر نگارنده اعتقاد دارد که بايد خدا را شاکر باشيم، چرا که از ظهور «سفياني»در اسلامشهر خبري و سندي به دست نرسيده است! هرچند که رد پاي «خر دجال » هويداست...
-
در ميان خيل نوشته ها و نظراتي که تنها به عنوان يک شهروند در باب مديريت نابلد و تمرینی شهري در اسلامشهر دارم تنها به اين يک بيت بسنده مي کنم و باقي را به فرصتي ديگر وامي گذارم تا اگر خداوند عنايتي فرمود توضيحات جامع و مستندي را در خصوص عملکرد «باند فرصت طلبان ناآگاه» ارائه نمايم . آنکه چون پسته ديدمش همه مغز / پوست بر پوست بود همچو پياز...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:59  توسط admin
|
